باز هم اربعین از راه رسید... باز هم جاده نجف تا کربلا، میزبان قدم‌هایی شد که از عشق جان گرفته‌اند؛ قدم‌هایی که خستگی را نمی‌شناسند، چون مقصدشان حسین(ع) است.

باز هم اربعین از راه رسید…
باز هم جاده نجف تا کربلا، میزبان قدم‌هایی شد که از عشق جان گرفته‌اند؛ قدم‌هایی که خستگی را نمی‌شناسند، چون مقصدشان حسین(ع) است.

و من…
باز هم از دور مانده‌ام؛ با دلی که هر لحظه خودش را میان آن سیل عاشقان می‌بیند. انگار تمام وجودم در آن جاده جا مانده؛ میان پرچم‌های برافراشته، میان نوای «لبیک یا حسین» و اشک‌هایی که بی‌اختیار بر گونه‌ها جاری می‌شود.

چه شکوه عظیمی دارد این عاشقی…
میلیون‌ها انسان، از رنگ‌ها و زبان‌های گوناگون، اما با یک دل و یک مقصد؛ گویی تمام دنیا قرار گذاشته‌اند در این چند روز، فقط یک نام را زمزمه کنند: «حسین».

آقا جان…
می‌گویند تا دعوت نکنی، هیچ‌کس زائر نمی‌شود. پس لابد هنوز لایق این میهمانی بزرگ نشده‌ام. اما تو خودت خوب می‌دانی که دلم سال‌هاست در بین‌الحرمین جا مانده است.

یا اباعبدالله…
اگر امسال قسمت نشد، سال آینده خودت دستم را بگیر. مرا هم در شمار زائرانت بنویس. بگذار کفش‌هایم هم خاک جاده نجف را به یادگار بپوشند و چشم‌هایم، گنبد طلایی‌ات را از نزدیک ببینند.

من چیزی از دنیا نمی‌خواهم؛
فقط یک دعوت…
فقط یک «بیا» از جانب تو.

مطمئنم روزی خواهد رسید که به جای حسرتِ جا ماندن، با چشمانی اشک‌بار در مسیر تو قدم بردارم و زیر لب زمزمه کنم:

«السلام علیک یا اباعبدالله الحسین…»

تا آن روز، دل من زائر توست؛
حتی اگر پاهایم از کربلا جا مانده باشند.

ف.دی آبادی